وبلاگ تخصصی روان شناسی
  مهدی پورحسین 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

امیدها از رویاها و آرزوها شکل میگیرند و آرزوها سازنده تلاشها هستند. تلاش موفق میشه خبر خوب.
امشب به روایتی شب آرزوهاست، شبی که فرشتگان به اذن خدا رحمت الهی رو بر آدمها نازل میکنند. اگر انسان ظرفی آماده نداشته باشه، آیا میتونه آبی از چشمه برداره؟
آرزوی ما و طلب اون از خدا (دعا)، آغاز مسیر تلاش برای دستیابی به خوبی هاست.برای همه شما آرزوی بهترینها رو در این شب دارم...


برچسب‌ها: شب لیله الرغائب
[ پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ] [ ] [ { مهدی پورحسین } ]

جاى ساعت دیوارى خونتون را عوض کنین میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخوداگاه دنبالش میگردین!!!
ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر را در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کند…
هرگز .
هرگز ..
هرگز …
ناامید نشید…

[ یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲ ] [ ] [ { مهدی پورحسین } ]

📚 #یک_دقیقه_مطالعه

تاجر ثروتمندی 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسيار مراقبش بود. زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار ميكرد. اما واقعيت اين است كه او زن دومش را هم بسيار دوست میداشت. او زنی بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود.

اما زن اول مرد، زنی بسيار وفادار و توانا كه در حقيقت عامل اصلی ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهايش با او بود حس میكرد.

روزی مرد مريض شد و فهميد كه به زودی خواهد مرد. به دارايی زياد و زندگی مرفه خود انديشيد و با خود گفت: من اكنون 4 زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است در این سفر همراه من باشد. بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند.

اول سراغ زن چهارم رفت و گفت: من تو را از همه بيشتر دوست دارم و انواع راحتی را برايت فراهم کردم، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: هرگز همين يك كلمه و مرد را رها كرد. ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت: من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت البته كه نه من جوانم و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد يخ كرد. تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو هميشه به من كمك كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در مرگ نیز همراه من باشی؟ زن گفت: اين فرق دارد من نهايتا میتوانم تا قبرستان همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گويي صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همين حين صدايی او را به خود آورد: من با تو میمانم، هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش كرده بود و زيبايی و نشاطی برايش نمانده بود. تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت: بايد آن روزهايی كه میتوانستم به تو توجه ميكردم و مراقبت بودم.

🔻در حقيقت همه ما چهار زن داريم!
🔹زن چهارم بدن ماست. مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا كردن او بكنيم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترک میكند.
🔹زن سوم دارايی هاي ماست. هر چقدر هم برايمان عزيز باشند وقتی بميريم به دست ديگران خواهد افتاد.
🔹زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند، وقت مردن نهايتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.

🔹زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنيم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش كرده ايم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و توانی برايش باقی نمانده است!

[ جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ] [ ] [ { مهدی پورحسین } ]

مادر ⁩ یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!


‏مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!


‏مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!

‏مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!

[ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ] [ ] [ { مهدی پورحسین } ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

لینک های مفید
امکانات وب